تبليغاتX
ما چند نفر
بیجاره دخترا!!!!!
توی ادامه مطلب برین و ببینین.........


::ادامـه مـطـلـب::


|+| نوشته شده در پنجشنبه هجدهم تیر 1388 ساعت 1:13 توسط مریم |

دوست دارم

 

تا حالا تونستي آنقدر پاک باشي که با نگاه کردن به کسي که دوستش داري تمام نيازهات برطرف بشه ؟ سنگيني نگاهت آنقدر بوده که طرفي که نگاهش مي کني سرشو بندازه پايين ؟ پاکترين و صادقانه ترين دوستت دارم ها رو با نگاه مي توان گفت

 love

|+| نوشته شده در جمعه بیست و نهم خرداد 1388 ساعت 22:52 توسط مریم |

سلام یه جایی این مطلب رو خوندم به نظرم جالب اومد گفتم شما هم بخونینش تو ادامه مطلب حتما برین ضرر نمیکنین.......... راستی نظر یادتووووووووووووووووووووووون نره


::ادامـه مـطـلـب::


|+| نوشته شده در جمعه بیست و پنجم اردیبهشت 1388 ساعت 23:22 توسط مریم |

 

وقتی حس کردی به اون چیزی که می خواستی نرسیدی خدارو شکر کن چون اون می خواد تو یه زمان مناسب تر غافلگیرت کنه ویه چیزی فراتر از خواسته ی الانت بهت بده!!! 

|+| نوشته شده در دوشنبه سی ام دی 1387 ساعت 22:21 توسط مریم |

عشق

 

 

ديگر ملالي نيست جز نداشتنت ‌?نخواستنت?راندنت?باختنت?رفتنت?نماندنت? با او و هزاران اوي ديگر بودنت?بدون مکث پاسخ منفي دادنت.و عشقي نيست? جز عشق به چشمان ناز تا ابد روشنت. اين را برايت نوشته بودم. باز هم مينويسم: « هر ستاره شبي است که از تو دورم?آسمان چه پر ستاره است

 

 

 

 

 

 

 

 

|+| نوشته شده در دوشنبه سی ام دی 1387 ساعت 22:9 توسط مریم |

الو ...الو ...سلام

كسي اونجا نيست ؟

مگه اونجا خونه ي خدا نيست ؟

پس چرا كسي جواب نميده ؟

يهو يه صداي مهربون ! مثل صداي یه فرشته ست : بله با كي كارداري كوچولو ؟

- خداهست ؟ باهاش قرارداشتم ...قول داده امشب جوابمو بده!

- بگو من ميشنوم.

كودك متعجب پرسيد :مگه تو خدايي؟ من با خداكار دارم....

- هر چي ميخوايي بگي به من بگو قول ميدم به خدابگم.

صداي بغض آلودش آهسته گفت:يعني خدا منو دوست نداره ؟

فرشته ساكت بود.بعدازمكثي نه چندان طولاني گفت : نه خدا خيلي دوست داره مگه كسي ميتونه تو رو دوست

نداشته باشه ؟

بلوراشكي كه درچشماش حلقه زده بود با فشار بغض شكست و بر روي گونه اش غلطيد و باهمان بغض

گفت:اصلا" اگه نگي خدا باهام حرف بزنه گريه مي كنما....

بعدازچند لحظه هياهوي سكوت..........

- * بگو زيبا بگو. هر آنچه را كه بردل كوچكت سنگيني ميكند بگو... *

ديگربغض امانش را بريده بود بلند بلند گريه كرد و گفت:

- خدا جون ...خداي مهربون...خداي قشنگم...مي خواستم بهت بگم تو رو خدا نذار بزرگ شم ...توروخدا!

- * چرا؟اين مخالف تقديره ...چرادوست نداري بزرگ بشي؟ *

آخه خداجون من خيلي دوستت دارم قد مامانم .ده تا دوستت دارم...اگه بزرگ بشم نكنه مثل بقيه فراموشت

كنم؟ نكنه يادم بره كه يه روزي بهت زنگ زدم؟ نكنه يادم بره هر شب باهات قرارداشتم ؟ مثل بقيه كه بزرگن

و فكر ميكنن من الكي باهات دوستم ! مگه ماباهم دوست نيستيم؟؟؟ پس چراكسي حرفمو باور نميكنه؟

خدا چرا بزرگا حرفاشون سخت سخته؟ مگه اينطوري نميشه باهات حرف زد؟

خدا بعداز تمام شدن گريه هاي كودك :

* آدم محبوب ترين مخلوق من چه زود خاطراتش را به ازاي بزرگ شدن فراموش ميكند!

كاش همه مثل تو به جاي خواسته های عجيب من روازخودم طلب ميكردند تا تمام دنيا در دستشان جای

ميگرفت... كاش همه مثل تو مرا براي خودم و نه براي خودخواهي شان ميخواستند....

دنيا براي تو كوچك است ... بيا تا براي هميشه كوچك بماني و هرگزبزرگ نشوي... *

كودك دركنارگوشي تلفن درحالي كه لبخند برلب داشت درآغوش خدا به خواب رفت...

 

 

|+| نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم دی 1387 ساعت 23:7 توسط مریم |

من تنها باران بی انتهای چشمانم را برای تو می نویسم تا شیرینی نگاهت زهر دوری را که جرعه جرعه به کامم ریختی جبران کند وبرایت از لحظه ی خاطره انگیز از لحظه با شکوه وصال خواهم گفت لحظه ای که من در دریای اشکم اشک شوقم تو را همچو مرواریدی صید می کنم تا مبادا از جلوی دیدگانم دور شوی ! من تنها برای تو خواهم گفت و برای تو خواهم گفت و برای تو خواهم خواند و تنها نرگس چشمان توست که افکارم را از تلاطم می رهاند از من دریغ مدار !           عشقت را

|+| نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم دی 1387 ساعت 22:23 توسط مریم |

شیشه ای می شکند... یک نفر می پرسد...چرا شیشه شکست؟ مادر می گوید...شاید این رفع بلاست. یک نفر زمزمه کرد...باد سرد وحشی مثل یک کودک شیطان آمد. شیشه ی پنجره را زود شکست. کاش امشب که دلم مثل آن شیشه ی مغرور شکست، عابری خنده کنان می آمد... تکه ای از آن را برمی داشت مرهمی بر دل تنگم می شد... اما امشب دیدم... هیچ کس هیچ نگفت غصه ام را نشنید... از خودم می پرسم آیا ارزش قلب من از شیشه ی پنجره هم کمتر است؟ دل من سخت شکست  اما، هیچ کس هیچ نگفت و نپرسید چرا ؟

 

|+| نوشته شده در جمعه سیزدهم دی 1387 ساعت 16:24 توسط مریم |

نا امیدی مثل جاده ای پر دست انداز میمونه که ازسرعت کم میکنه اما همین دست انداز نوید یه جاده ی صاف و وسیع رو بهت میده پس......

                     زیاد تو دست انداز نمون!

 

|+| نوشته شده در جمعه سیزدهم دی 1387 ساعت 16:22 توسط مریم |

خدا قول نداده که آسمون همیشه آبی باشه وباغ ها پوشیده از گل!

قول نداده زندگی همیشه به کامت باشه! خدا روزهای بی غصه وشادی بدون غم وسلامت بدون درد روهم قول نداده !

خدا ساحل بی طوفان، آفتاب بی بارون و خنده های همیشگی رو قول نداده!

خدا قول نداده که تو رنج و وسوسه و اندوه رو تجربه نکنی!

خدا جاده های آسون و هموار، سفرهای بی معطلی رو قول نداده !

قول نداده کوه ها بدون صخره باشن وشیب نداشته باشن!

رودخونه ها گل آلود و عمیق نباشن!

قول داده....!

ولی....

خدا رسیدن یه روز خوب رو قول داده. خدا، استراحت بعد از هرکار سخت و کمک تو کارها وعشق جاودان رو قول داده.

پس... ناملایمات زندگی رو شکر کن و فقط از خودش کمک بگیر که او جاودانه است و بس.



|+| نوشته شده در جمعه سیزدهم دی 1387 ساعت 16:21 توسط مریم |